پردیس بلاگX
گنجينه
بچه كه بوديم.....

 

 

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

 کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود

 کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند


کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
  و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

 

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی را که یک نفر بفهمد
 بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد
 سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
 ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد
 دنیا را ببین...
 بچه بودیم از آسمان باران می آمد
 بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
 بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
 بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
 

 


بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم  
بزرگ شدیم تو خلوت  
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
 بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه 

 

 بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
 بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
 بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
 بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

کاش هنوزم همه رو

به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

 بچه که بودیم اگه با کسی
 دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
  بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

 

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
 بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

 

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
 بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
 بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
 بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

 بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
 بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی  
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
 بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمد
 بچه بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره 

بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم

امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : گزيده,
|+| نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه 14 بهمن 1388 و ساعت 9:09
گردن بند مرواريد ....

 

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود
 
که یک روز که همراه مادرش برای
 
خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند
 
مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار
 
بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش
 
مادرش رفت و از مادرش خواهش
 
کرد که اون گردن بند رو براش بخره.

 


ادامه مطلب
امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : داستان كوتاه ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 13 بهمن 1388 و ساعت 12:09
زمستان

شگفتی های زیبا و دیدنی در فصل زمستان

از آنجا که طبیعت زیباست، بدون تردید فصل زمستان هم دارای جاذبه
 های فراوانیست که تنها ویژه همین فصل است. در این فصل شاید
 از طراوت بهار و سرسبزی تابستان خبری نباشد ولی هنوز نشانه
 هایی از پائیز و شاخه های عریان درختانی که در خواب زمستانی
دستخوش وزش بادهای سرد، بارندگی های گاه تند و گاه آرام هستند
 مناظری بدیع را برای ما بجا می گذارند. گرچه ما آدما بجای دقت کردن
 و لذت بردن از منظره های زیبای زمستان سعی داریم تا هر چه زودتر
 به مکانی گرم پناه ببریم ولی مسلما به این معنا نیست که طبیعت
 رو دوست نداریم بلکه می ترسیم سرما بخوریم! اما هر چه هست
 با قطرات باران و سفیدی برف بیشتر آشنائیم تا شبنم های صبحگاهی
 و بلورهای یخی که اینچنین هنرمندانه از زاویه دوربین، ما را به تماشا
دعوت می کند

 

 

براي ديدن بقيه عكسها به ادامه مطالب مراجعه كنيد .

 


ادامه مطلب
امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : عكس,
|+| نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 13 بهمن 1388 و ساعت 9:30
سالك عاشق !

 

پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود

پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟

سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند

 

 

 


ادامه مطلب
امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : داستان كوتاه ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 12 بهمن 1388 و ساعت 11:27
دو كاج ..

دو کاج


در کنار خطوط سيم
پيام

خارج از ده ، دو کاج ، روييدند

ساليان دراز ، رهگذران

آن دو را چون دو دوست ، مي ديدند

..

.


ادامه مطلب
امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : شعر ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 12 بهمن 1388 و ساعت 10:26
دريا

Free Upload Images"

امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : جملات زيبا ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در شنبه 10 بهمن 1388 و ساعت 13:46
خشم يا عشق ؟

زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش  تكه سنگي را بداشت و  بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت.

While a man was polishing his new car, his 4 yr old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car.

 

مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده

In anger, the man took the child's hand and hit it many times not realizing he was using a wrench.

 


ادامه مطلب
امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : داستان كوتاه ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 8 بهمن 1388 و ساعت 15:34
موفقيت

بهتره يه كم هم از حيوانات درس بگيريم!

Free Upload Images

امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : جملات زيبا ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 8 بهمن 1388 و ساعت 11:42
*داستان واقعی: *


خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن
از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد
شدند.


ادامه مطلب
امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : داستان کوتاه ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 5 بهمن 1388 و ساعت 12:18
احساسات

 

پسر جوان پس از مدتها از منزل خارج شد . بیماری روحیه او را مکدر کرده بود . و حالا با اصرار مادرش به خیابان آمده بود . از کنار چند فروشگاه گذشت . ویترین یک فروشگاه بزرگ توجه او را به خود جلب کرد و وارد شد . در بخشی از فروشگاه که مخصوص موسیقی بود چشمش به دختر جوانی افتاد که فروشنده آن قسمت بود . فروشنده دختر ی بود همسن خودش و لبخند مهربانی بر لب داشت . لبخند آن دختر به نظر خودش زیباترین چیزی بود که به عمر دیده بود!


ادامه مطلب
امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : داستان کوتاه ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در يکشنبه 4 بهمن 1388 و ساعت 14:47
فلمینگ

 

اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود.

 یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت،

 صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه

 می آمد.وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق

دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو

 لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می

 خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ

 تدریجی و وحشتناک نجات داد

  روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک

کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از

کالسکه بیرون آمد و گفت  پدر پسری هست که

فلمینگ نجاتش داد. نجیب زاده گفت: میخواهم

ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.

کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که  انجام دادم

 چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد. در همون

لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد.

نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با

 غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین

 پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش

بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی

میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.

بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی

سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر

 جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین

معروف شد سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار

بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.

اسم پسر نجیب زاده  چه بود؟ وینستون چرچیل.

امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : داستان کوتاه,
|+| نوشته شده توسط آرزو در يکشنبه 4 بهمن 1388 و ساعت 14:37
داستانی گوهربار !
 پسرک از پدر بزرگش پرسید:
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.
امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : داستان کوتاه ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 1 بهمن 1388 و ساعت 12:30
زندگی رایانه ای

۱- در زندگی و معاشرت با دیگران، نرم افزار باشیم نه سخت افزار.

2- در سایت زندگی، همیشه لینکِ (Mohabbat) داشته باشیم و هیچ گاه برای
 این سایت، فیلتر نگذاریم.

3- برای پسوند فایل زندگی اجتماعی و خانوادگی ، از سه کاراکتر « ع» ، « ش » و « ق » استفاده کنیم.

4- هیچگاه قفل سی دی قلب مردم را نشکنیم . که «تا توانی دلی به دست آور/ دل شکستن هنر نمی‏باشد».

5- چنانچه در کاری شکست خوردیم آن را « shut down » نکنیم بلکه آن را « restart » کنیم.

6- برای مانیتور زندگی‏مان بک گراند (Background) سبز یا آبی را در نظر بگیریم، نه سیاه یا دودی .

7- برای سیستم قلبمان از مانیتورهای تخت و صاف (Flat) استفاده کنیم.

8- روی کلیدهای عیب کیبورد خودمان انگشت بگذاریم، نه روی کلیدهای عیب کیبورد دیگران.

9- برای فایل‏های اسرار زندگی مان پسورد ( password) بگذاریم و آنرا مخفی ( hidden ) کنیم.

10- همواره پیش از سخن گفتن، سی پی یوی فکرمان را به کار بیندازیم.

11- صفحه مشکلات مردم ، کلید F1 باشیم و آنان را کمک و راهنمایی (help) کنیم.

12- اگر شخصیت ما ژله‌ای نیست و بزرگ و والاست، این نوع شخصیت، نباید حتی به ما اجازه دهد که

با هر کسی چت (Chat) کنیم و هر کسی با ما چت کند.

13- برای باغ زندگی مردم windows باشیم نه dos !!!

14- یک معادله ریاضی- رایانه‏ای به ما می‏گوید: «تا به فکر ساپورت دیگران نباشیم، دیگران به فکر ساپورت ما نخواهند بود».
15- اگر از کسی بدی و کم لطفی دیدیم ، آنرا « save » نکنیم بلکه آنرا « delete » نماییم و حتی آنرا از ریسایکل بین « recyclebin » قلبمان کاملا" محو کنیم .

16- به دیگران اجازه ندهیم در «سی دی رام» زندگی‏مان هر نوع «سی دی» را که بخواهند، قرار دهند.

17- خانه و دفتر کارمان، به روی مردم نیازمند،«Open» باشد.

18- برای حل اختلافات زناشویی ، روی گزینه « گذشت و ایثار » دابل کلیک ( double click ) کنیم.

19- تا حرف کسی تمام نشده ، اسپیکر ( speaker ) خود را روشن نکنیم.

20- درآمدمان را در اول ماه پارتیشن بندی کینم تا در آخر ماه کم نیاوریم.

امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : جملات زیبا,
|+| نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 1 بهمن 1388 و ساعت 12:24
روزشمار نوروز 1389

 

برای اونهایی که بی صبرانه انتظار بهار را میکشند:

 

روی لینک زیر کلیک کنید :

 

روزشمار نوروز 1389

 

امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : گزیده,
|+| نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 28 دی 1388 و ساعت 14:56
حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز

   "حاصل عمرگابریل گارسیا مارکز"

 

 در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم.


• در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.


• در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می كند.


• در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.


• در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد.


• در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.


 در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.


• در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.


• در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.


 در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.


• در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.


• در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت های بد است.


• در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.


 در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.


• در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست!

امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : کلیدهای طلایی,
|+| نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 1 بهمن 1388 و ساعت 11:12
آب

تنظیم دفعات نوشیدن آب


 

تنظیم دفعات نوشیدن آب باعث می شود کارایی بدن بالا برود

Correct timing to take water will maximize its effectiveness to Human body.

 

دو لیوان آب - بعد از بیداری - به فعالیت ارگانهای داخلی بدن کمک می کند

Two (02) glass of water - After waking up - Helps activate internal organs

 

 یک لیوان آب - نیم ساعت قبل از غذا خوردن - به هضم و گوارش غذا کمک می کند

One (01) glasses of water - 30 minutes before meal - Help digestion

 

یک لیوان آب - قبل از دوش گرفتن -  به کاستن از میزان فشار خون کمک می کند

One (01) glass of water - Before taking a bath - Helps lower blood pressure

 

یک لیوان قبل از خواب - از سکته و حمله قلبی جلوگیری می کند

One (01) glass of water - Before sleep - To avoid stroke or heart attack




امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : سلامتي ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در شنبه 26 دی 1388 و ساعت 12:13
چنگيزخان

 

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند.

همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را

روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که

می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس

به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی

همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند..

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و

تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و

آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه برحسب  معجزه!  رگه ی آبی دید که از روی

سنگی جلویش جاری بود.

خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش

را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید،

اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را

از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم

تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد.

اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را

بیرون ریخت.

چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به

هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه

را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده

ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به

پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین.

همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و

به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین

را شکافت.

جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را

بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب

متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی

ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان

زندگان نبود.

خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور

داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک

کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست

شماست.

  و بر بال دیگرش نوشتند:

 هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است

 

امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : داستان كوتاه ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 14 دی 1388 و ساعت 17:46
رفتارهاي مخرب مغز

رفتارهاي مخرب مغز

 

1.No Breakfast : People who do not take breakfast are going to have a lower blood sugar level. This leads to an insufficient supply of nutrients to the brain causing brain degeneration.
 

نخوردن صبحانه : كساني كه صبحانه نمي خورند قند خونشان به سطح پائينتري افت مي كند. اين امرباعث تامين نامناسب مواد غذائي براي مغز و در نتيجه افت فعاليت مغزي مي شود.
 

 

2.Overeating : It causes hardening of the brain arteries, leading to a decrease in mental power.
 

پرخوري : اين امر باعث تصلب شرائين (سختي ديواره رگهاي) مغز شده و منجر به كاهش قدرت ذهني مي شود.
 

 

3. Smoking : It causes multiple brain shrinkage and may lead to Alzheimer disease.
 

دخانيات: اين امر باعث كوچك شدن چند برابري مغز و منجر به آلزايمر مي شود.
 

 

4. High Sugar consumption: Too much sugar will interrupt the absorption of proteins and nutrients causing malnutrition and may interfere with brain development.
 

استفاده زياد قند و شكر: استفاده زياد قند و شكر جذب پروتئين و مواد غذائي را متوقف مي كند و منجربه سوء تغذيه و احتمالا اختلال در رشد مغزي خواهد شد.
 

 

5. Air Pollution : The brain is the largest oxygen consumer in our body. Inhaling polluted air decreases the supply of oxygen to the brain, bringing about a decrease in brain efficiency.
 

آلودگي هوا :مغز بزرگترين مصرف كننده اكسيژن در بدن ماست. دميدن هواي آلوده باعث كاهش اكسيژن تاميني مغز شده و منجر به كاهش كارآيي مغز مي شود.
 

 

6 . SleepDeprivation : Sleep allows our brain to rest. Long term deprivation from sleep will accelerate the death of brain cells.
 

كمبود خواب :خواب به مغزمان اجازه استراحت مي دهد. دوره طولاني كاهش خواب منجر به شتاب گيري مرگ سلولهاي مغزي خواهد شد.
 

 

7. Head covered while sleeping : Sleeping with the head covered increases the concentration of carbon dioxide and decrease concentration of oxygen that may lead to brain damaging effects.
 

پوشاندن سر به هنگام خواب خوابيدن با سر پوشيده باعث افزايش تجمع دي اكسيد كربن و كاهش تجمع اكسيژن شده و منجر به تأثيرات مخرب مغزي خواهد شد.
 

 

8. Working your brain during illness: Working hard or studying with sickness may lead to a decrease in effectiveness of the brain as well as damage the brain.
 

كار كشيدن از مغزتان در هنگام بيماري: كار سخت يا مطالعه در زمان بيماري ممكن است منجر به كاهش كارآئي مغز و درنتيجه صدمه مغزي شود
 

 

9. Lacking in stimulating thoughts
 

كاهش افكار مثبت
 

Thinking is the best way to train our brain, lacking in brain stimulation thoughts may cause brain shrinkage.
 

فكر كردن بهترين راه براي تمرين دادن به مغزمان است. كاهش افكار مثبت مغزي ممكن است باعث كوچك شدن مغز شود.
 

 

10. Talking Rarely : Intellectual conversations will promote the efficiency of the brain
 

كم حرفي: مكالمات انتزاعي منجر به رشد كارآئي مغز خواهد شد.

 

 

 

امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : علمي ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در شنبه 26 دی 1388 و ساعت 12:13
" ميتوانيد"

می توانید

پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است

پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد:
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند

پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است

بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد

و معامله به اين ترتيب انجام مي شود ............ .......
نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد
چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد

 

امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : داستان كوتاه ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 30 آذر 1388 و ساعت 15:56
"شعر"

 

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده

.
توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت

انگیزی داره

___—–___

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم


وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم


وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم


و تو، آدم سفید


وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی،

سفیدی


وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی

ای


وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی


و وقتی می میری، خاکستری ای


و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

 

  

 

امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : گزيده ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 30 آذر 1388 و ساعت 15:49
"تاريخچه برخي زنان مشهور"

"شیر زنان افتخار آفرین تاریخ ایران زمین"

 

براي خواندن اين موضوع به ادامه مطلب مراجعه فرمائيد.


ادامه مطلب
امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : تاريخي,
|+| نوشته شده توسط آرزو در يکشنبه 29 آذر 1388 و ساعت 11:48
"گوشه اي از تاريخ ايران"

داستاني تاريخي از يك بانوي ايراني

ملکه آرتیمیس:

در زمان هخامنشی ایران به دستیاری رعایای فینیقی و یونانی خود دارای نیروی دریایی مهمی گردید. این نیروي ایران مرکب از سه گونه کشتی بود :

اول - کشتی های جنگی که پاروزنان آن در سه ردیف یکی بالای دیگری قرار می گرفتند.
دوم - کشتی های دراز که برای حمل و نقل اسبها و سواره نظام بکار می رفت .
سوم - کشتی های کوچکتر که برای حمل و نقل خوار و باراستعمال می شد .


آرتیمیس نخستین زن دریانورد ایرانی است که در حدود 2480 سال پیش فرمان دریاسالاری خویش را از سوی خشایارشاه ٬ شاهنشاه هخامنشی دریافت کرد. آرتميس چهره اي شگفت انگيز در تاريخ ايران باستان است و شايد گزافه نگفته باشيم كه در تاريخ سرتاسر جهان مي باشد. او نخستين بانويي است که در سمت فرماندهي نيرومندترين نيروي دريايي جهان و عضو شوراي عالي دفاعي و وزارت جنگ و وزارت دفاع هخامنشيان و همچنين فرماندهي سپاه غربي ايران مستقر در کاريه (يكي از بخش هاي سوريه ي كنوني) انجام وظيفه مي کرد.

در سال 484 پیش از میلاد هنگامی که فرمان بسیج دریایی برای شرکت در جنگ با یونانیان از سوی خشایارشاه صادر شد، آرتمیس یکی از فرمانروایان سرزمین کاریه ( یکی از بخشهای سوریه کنونی ) با 5 فروند ناو جنگی که خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست. آرتميس با پنج رزمناو سنگين تريوم و هشت هزار سپاهي پياده مرکب از هشت هنگ و دو گردان ششصد نفره از نيروهاي زبده گارد جاويدان که توسط خشاريارشاه براي محافظت از ملکه آرتميس اعزام شده بودند در جنگ سالامين شرکت کرد. در آن جنگ که ایرانیان موفق به تصرف آتن شدند٬ نیروی دریایی ایران شامل 1200 کشتی جنگی و 3 هزار کشتی حمل و نقل بود. از آن جا كه آرتميس تنها زن فرمانده ي ارتش ايران در کل جنگ بود و ايرانيان شاهد دلاوري بانوي زيباي ارتش خويش بودند به جوش خروش درآمده و دليرانه مي جنگيدند تا مبادا به بانو آسيبي برسد، مخصوصاً دو گردان محافظ جان ملکه آرتيمس که از سپاه جاويدان بودند آنچنان دلاوري کردند که ملکه نيز متهيج شد و اين دلاوري باعث محبويبت وي تا زمان حاضر نيز شده است. آرتميس در آن جنگ ضمن اين که شکست فاحشي بر يونانيان وارد کرد، قواي دريايي فنيقي را که از نبرد گريخته و در خطوط دفاعي ايران شکاف ايجاد کرده بودند دنبال نمود و ضمن غرق نمودن ناوگان فنيقي ناوگان يوناني را که در شکاف نفوذ کرده بود و قصد حمله از پشت به ناوگان ايران را داشت شکست بسيار مهلک و سختي داد و با دلیری و بی باکی کم مانندش بخشی از نیروی دریایی ایران را که در بدترین شرایط در جنگ سالامین قرار گرفته بود از خطر نابودی نجات داد. او دلاوریهای بسیار از خود نشان داد و با ستایش دوست و دشمن روبرو شد. و به همین دلیل بود كه از سوی خشایارشاه افتخار دریافت عنوان دریاسالاری را نصیب خود کرد. با اين حال هنوز چهره اين بانو پر رمز و راز مانده است.

آرتميس علاوه بر شجاعت و زيبايي داراي بصيرت کامل در امور جنگي بود بخصوص در امور نبرد ناوگانهاي جنگي و به عقيده زمامدار آتني و دشمن ايران درهنگام لشکرکشي خشايارشاه) آرتميس يکي از برجسته ترين درياسالاران جهان و دشمن ديرينه ي يونانيان بود و آن اندازه كه يونانيان از وي مي ترسيدند از ديگر فرماندهان ايراني نمي ترسيدند. آرتميس هميشه مورد احترام دربار و شخص شاه بود و غالباً مورد مشورت شاه قرار مي گرفت و در شوراي جنگي رأي وي از آراء مهم به شمار مي رفت.

بدبختانه عمدتاً به دليل دو تازش بزرگ و خردکننده ي اسکندر و اعراب، همه ي دستمايه ها و نشانه هاي کشور ما به نابودي کشانده شد، در آتش سوخت، و به آب داده شد و از اين رو کمتر يادمانهايي از گذشته، به ويژه از زمان ماد و هخامنشيان و اشکانيان و ساسانيان به جاي مانده است. ولي آنچه که از گوشه و کنار بازمانده و به گونه اي پراکنده به دست رسيده است٬ نشان مي دهد که اين زن ايراني به والاترين پايه هاي گردانندگي کشور دست يافته و با پشتکار ستودني و کارداني به انجام کارها پرداخته است.

در دوران پهلوی و در دهه ي 1340 خورشيدي برای نخستین بار نیروی دریایی ایران ناوشکن بزرگی را به نام یک زن نام گذاری کرد. او آرتمیس بود. ناوشکن آرتمیس در دوران خدمت درياسالار فرج الله رسایی به آب انداخته شد و سال ها بر روی آبهای خلیج فارس پاسدار سواحل ایران بود.

 

امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : گزيده,
|+| نوشته شده توسط آرزو در شنبه 28 آذر 1388 و ساعت 10:42
*جملات زيبا*


- شايد کسي را که با او خنديده ايد فراموش کنيد اما کسي را که با او گريستيد هرگز فراموش نخواهيد کرد.

- اگر مثل گاو گنده باشي، ميدوشنت؛ اگر مثل خر قوي باشي، بارت مي كنند؛ اگر مثل اسب دونده باشي، سوارت مي شوند... فقط از فهميدن تو مي ترسند... دکتر علي شريعتي

- جايي در پشت ذهنت به خاطر بسپار كه اثر انگشت خداوند بر همه چيز هست... يك پرنده ي كوچك كه زير برگها نغمه سرايي مي كند براي اثبات خدا كافيست...

- هيچگاه از مشکلات زندگي گلايه نکنيم يادمان باشد هميشه کار گردانها نقش هاي مهم و حساس را به بازيگران قابل مي سپارند!!!

- دل آدم ها به اندازه ي حرفهاشون بزرگ نيست ... اما اگه حرفاشون از دل باشه مي تونه بزرگترين آدم ها رو بسازه

- كسي كه يكبار مرا فريب مي دهد براي او ننگ است ولي كسي كه دو بار مرا فريب مي دهد ننگ براي من است

- خوشبختي را در درون خود (در ديد خود نسبت به زندگي ) ججست و جو کنيد نه در
اطراف خود

- سقف آرزوهايت را تا جائي بالا ببر كه بتواني چراغي به آن نصب كني

- افتادن در گل و لاي ننگ نيست ننگ در آن است كه آنجا بماني .

- بزرگ كسي است كه در سينه‌ي خود قلبي كودكانه داشته باشد

- اگر سگ گرسنه اي را سير کني، ديگر تو را گاز نخواهد گرفت. اين فرق بين سگ و انسان است! مارک توآين

 

 

- سعي كن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي و تنها از دنيا خواهي رفت.بگذار عظمت عشق را درك نكني.زيرا انقدر عظيم است كه تورا نابود خواهد كرد

- جک لندن: هيچ مي داني فرصتي که از آن بهره نمي گيري، آرزوي ديگران است؟

- خوشبختي به كساني روي مي آورد كه براي خوشبخت كردن ديگران مي كوشند

- آدمي فقط در يك صورت حق دارد به ديگري از بالا نگاه كند:و آن هنگاميست كه بخواهد دست ديگري كه بر زمين افتاده بگيرد تا اورا بلند كند

 


امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : جملات زيبا ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 26 آذر 1388 و ساعت 12:00
:) لبخند (:

 

لبــخـــند بزنيد تا بهتـــون بگم چـــــــرا

   

Free Upload Images

 

لبخند جذابتان می کند

 

همه ما به سمت افرادیکه لبخند می زنند کشیده می شویم.

 

 

 

لبخند یک کشش و جذبه فوری ایجاد می کند. دوست

داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم

 


 

. لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد

 

 

 

دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید،

لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند

Free Upload Images

 

. لبخند مسری است

 

 

 

لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای

محیط را هم شادتر می کنید و اطرافیان را مانند آهن ربا

به سمت خود می کشید

 


 

 

 

. لبخند زدن استرس را از بین می برد

 

وقتی استرس دارید، لبخند بزنید. با اینکار استرستان

کمتر می شود و می توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل

شوید

 

Free Upload Images
. لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت

می کند

 

به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود که شما

احساس آرامش بیشتری دارید. با لبخند زدن از ابتلا به

آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید

 


. لبخند زدن فشارخونتان را پایین می آورد

 

 

 

وقتی لبخند می زنید، فشارخونتان به طرز قابل توجهی

پایین می آید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید

 


 

. لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن

 

 

 

 

های طبیعی بدن را آزاد می کند

Free Upload Images

تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه

 

 

 

ماده در بدن باعث بهبود روحیه می شود. می توان گفت

لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است



 

 

. لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان می دهد

 

 

عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می شوند صورت

را بالا می کشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان

ندارید، سعی کنید همیشه لبخند بزنید

 


 

 

. لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید

 

 

به نظر می رسد که افرادیکه لبخند می زنند اعتماد به

نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می کنند

 

 

 

. لبخند زدن کمک می کند مثبت اندیش باشید

 

 

لبخند بزنید. حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند

به یک مسئله منفی فکر کنید. خیلی سخت است. وقتی

لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد که

"زندگی خوب پیش می رود". پس با لبخند زدن از

افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید.

 

 

 

 

پس....همیشه لبخند بزنید

 
!قبوله....همیشه لبخند میزنيد

           نمی زنی                         

 

Free Upload Images

 

 

    از این یاد بگیر

امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : گزيده,
|+| نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 26 آذر 1388 و ساعت 12:01
شاید فردا دیر باشد

  

 

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

  سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

 

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

 روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

  شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "

  "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "

  "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "

 

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .

 

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

 

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند  با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال

  بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

 او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود ... پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .

 کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

 به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "

 معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"

   سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز

 که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

 

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ  فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .

 

  خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

 مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "

 

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "

 همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "

مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "

 سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد . "

 معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

 

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد

 افتاد .

  بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

 

امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : داستان كوتاه ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه 25 آذر 1388 و ساعت 11:48
درس زندگي

هفت درس جالب برای زندگی

در قالب داستان های کوتاه و خواندنی


 

 

درس اول :
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب باران روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟!
مرد مسن در پاسخ گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند ...

نتیجه اخلاقی : قبل از تحلیل هر اتفاقی هرگز زود قضاوت نکن!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درس دوم :
یک روز یک زن و مرد با ماشینا شون با هم تصادف ناجوری می کنن. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن ...

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، راننده ی خانم بر میگرده میگه :
- آه چه جالب شما مرد هستید!
ببینید چه به روز ماشینامون اومده !
همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم!
این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

مرد با هیجان پاسخ میده:
- اوه … "بله کاملا" … با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !

بعد اون خانم زیبا ادامه میده و میگه :
- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم !

و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده.
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیكه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن.
زن هم با کمال خونسردی درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟!
زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب میگه :
- نه عزیزم، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم … !

نتیجه اخلاقی :
آقایون عبرت بگیرید و بترسید از مکـر زنان!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درس سوم :
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا ســــمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر ســــم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا ســــم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا ســــم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم ســــم نبود بلکه ســــم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.

نتیجه اخلاقی :
دل چو به مهر تو مصفا شود، دیگر از آن کینه سراغی مباد!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درس چهارم :
مرد با عجله سوار اتومبیلش شد و راه افتاد. سرعتش تقریبا زیاد بود. باید سریع به فرودگاه می رسید.
در یکی از خیابان ها هنگام دور زدن، به خاطر سرعت زیادش نزدیک بود که با یک اتومبیل دیگر تصادف کند.
راننده ی آن اتومبیل فورا توقف کرد و با توقفش باعث شد که راه برای مرد بسته شود و ناگزیر، وی هم متوقف شد. راننده ی آن اتومبیل سرش را از پنجره آورد بیرون و مرد را با صدای بلند به باد ناسزا گرفت.
مرد از او پوزش خواست اما آن راننده همینطور به ناسزاگویی و عصبانیت ادامه می داد، سپس از اتومبیلش پیاده شد و به سمت اتومبیل مرد آمد و سرش را از پنجره داخل کرد و باز هم ناسزا گفت.
مرد بار دیگر عذر خواهی کرد، اما راننده گفت که قصد دارد درسی به مرد بدهد!
مرد سعی کرد که از درب سمت شاگرد پیاده شود و از او فاصله بگیرد. تصمیم داشت که با آن راننده کاری نداشته باشد مگر اینکه او وارد "دایره" وی بشود!
راننده با کمی فاصله از مرد ایستاد و او را برانداز کرد.
مرد گفت: "من به شما گفتم که متاسفم."
راننده گفت: "می خواهی زبانت را از دهانت بیرون بیاورم و در حلقومت فرو کنم؟!"
مرد به آرامی پرسید: "حال با این کار چه چیزی گیرت می آید؟! من تقریبا دو برابر سن تو را دارم و مجادله بین ما صحیح نیست."
راننده به آرامی شروع به نزدیک شدن کرد.
مرد به بدنش یک تغییر مکان جزیی داد، به طوری که پای راستش را به آرامی پیش گذاشت و وزن بدنش را متمرکز کرد و دستانش را به صورت متقاطع روی سینه اش قرار داد، چنان که نوک انگشتان دست راستش، تماس اندکی با چانه اش داشتند. مرد به راننده خیره شده بود و بر تمامی بدنش کنترل داشت. یک حالت کلاسیک "آماده باش" به خود گرفته بود که به سرعت قادر به حرکت و واکنش باشد. ذهنش آرام بود و از تمامی قابلیت هایش برای رویارویی با هر اتفاقی مطمئن بود.
راننده با حالتی که کمتر حاکی از حالت تهاجمی بود گفت: "من مجبور بودم برای اینکه به شما برخورد نکنم، محکم ترمز کنم!"
مرد حرفش را تصدیق کرده و گفت: "اشتباه از من بود."
راننده گفت: "بَعله که بود." همین را گفت و به سوی اتومبیلش حرکت کرد.

مرد از این بابت خوشحال بود. چرا که توانسته بود با نشان دادن رفتاری ملایم از خود، عصبانیت آن راننده را فرو بنشاند و این رفتار او باعث شده بود که راننده نخواهد با حمله به مرد چیزی را ثابت کند. در حقیقت، پیروزی ِ مرد در اعتراف به باخت ِ او بود! شاید جالب باشد دانستن اینکه آن مرد یک استاد ماهر کونگ فو بود!

نتیجه اخلاقی :
دستیابی به صد پیروزی در طی صد مبارزه مهارت خارق العاده ای نیست اما مغلوب ساختن حریف بدون کوچکترین مبارزه ی فیزیکی بالاترین مهارت هاست!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درس پنجم :
یک خانم 45 ساله که بدلیل حمله ی قلبی در بیمارستان بستری بود، در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند ناگهان در حالت رویا خدا رو دید!
از خدا پرسید آیا وقت من تمام است؟
خدا گفت: نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.

در زمان مرخص شدن از بیمارستان خانم تصمیم گرفت باز هم در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد:
کشیدن پوست صورت، تخلیه ی چربیها (لیپو ساکشن)، عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم و ...

از اونجایی كه او زمان بیشتری برای زندگی داشت، از این رو تصمیم گرفت كه بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد. بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد و این در حالی بود که به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود تا اونا رو هم هر چه زودتر انجام بده !!!

لحظاتی پس از ترخیص از بیمارستان در هنگام گذشتن از خیابان در راه منزل متاسفانه بوسیله ی یک آمبولانس کشته شد!
وقتی تو اون دنیا او با خدا روبرو شد از خدا پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

خدا جواب داد : من اصلا شمارو تشخیص ندادم!!!

نتیجه اخلاقی :
از شانسی که در زندگیت یک بار رخ میده مراقبت کن و هرگز روی شانس های آینده سرمایه گذاری نکن و سعی کن خودتو اونقدر عوض نکنی که خدا هم تو رو نشناسه!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درس ششم :
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.
روز بعد از اولین روز سکونت در خانه ی جدید ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن لباس‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی به او کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده."

مرد با تامل پاسخ داد: ولی من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

نتیجه اخلاقی :
وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن ناآگاهانه، در پی دیدن جنبه‌های مثبت دیگران باشیم؟!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درس هفتم :
آرتور اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خونِ آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد. یکی از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب كرده است؟!
او در جواب گفت: در دنیا، 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5 هزار نفر سرشناس می شوند. 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند، چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم "خدایا چرا من؟" و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم، نیز نمی گویم "خدایا چرا من؟"

نتیجه اخلاقی :
در نبرد بین روزهای سخت و انسان های سخت، این انسانهای سخت هستند که باقی میمانند، نه روزهای سخت!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

 

امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : داستان كوتاه ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 23 آذر 1388 و ساعت 12:06

روزي روزگاري دو فرشته در سفر بودند. يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و ازصاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند

 
آن دو فرشته همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد . فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي . فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد . فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد .
فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند . زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت آنها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند.

صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد و ديد آندو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود روي زمين افتاده و مرده.
 
 
فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد.

 

فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد: چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد. فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم. فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنجي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنچه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند.

 

 
ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم.
 
 
بعضي وقتها چيزهايي اتفاق مي افتد که دقيقا بر عکس انتظار و خواست ماست و اگر انصاف داريد به اتفاقاتي که مي افتد بايد اعتماد داشته باشيد . شايد که به وقت و زمانش متوجه دلايل آن اتفاقات شويد.

 

 

 

امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : داستان كوتاه ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 28 دی 1388 و ساعت 13:54
" رنگ چشم و شخصيت "

شخصیت خود را با استفاده از رنگ چشم بشناسیم
اگر بتوانیم شخصیت افراد را پیش از داشتن رابطه با آنها بشناسیم و یا حداقل در مورد چگونگی رفتار و اخلاق آنها حدس هایی بزنیم بدون شک این شناخت تاثیرات زیادی در رابطه ما داشته و کمک های فراوانی به ما خواهد کرد.

معمولا انسان ها برای به دست آوردن شناخت بیشتر از دوستان و اطرافیان خود و یا شناخت سطحی از کسانی که برای اولین بار با آنها رو به رو می شوند به گزینه های مختلفی پناه می برند که حدس زدن شخصیت طرف مقابل از روی لباس پوشیدن ،امضا و یا شیوه دست دادن او از جمله این امور است.

شناخت شخصیت افراد از روی رنگ چشم گزینه جدیدی است که در روابط انسانی بی تاثیر نبوده و چنانچه درست به کار رود مشکلات زیادی را حل خواهد کرد . مطلب زیر که توسط یکی از انجمن های اینترنتی عربی منتشر شده است به بررسی انواع رنگ چشم و شخصیت دارندگان آن می پردازد.

رنگ چشم سبز

رنگ چشم سبز نشان دهنده آن است که صاحبان آن شخصیتی قوی و اراده ای بالا دارند. در تصمیم گیری ها، خیلی محکم عمل کرده و تا حدی خود رای و مغرور هستند.این افراد اعتماد به نفس بالایی دارند و در کمک به دیگران سعی می کنند تا آخرین توان خود را مصرف کنند.

رنگ چشم آبی

دارندگان چشم های آبی دارای نگاهی عمیق بوده و شخصیتی حساس و شفاف دارند. این افراد به راحتی فکر و نظر خود را به دیگران تحمیل می کنند و به همین نسبت جرات و شجاعت وی‍ژه ای هم به خرج می زنند. قابل توجه است که بیشتر چشم آبی ها طبیعت و احساساتی هنری و ملموس دارند.

رنگ چشم مشکی

صاحبان چشمان مشکی انسان هایی رویایی هستند که در فضای شاعرانه ای زندگی می کنند و همچنین بسیار دست و دل باز هستند. بسیار سعی می کنند با هر چه دارند به دیگران کمک کنند .این افراد همچنین دارای خلق و خوی اجتماعی و احساسات ظریف هستند.

رنگ چشم قهوه ای

چشم قهوه ای سنبل مهربانی و محبت است و هر چه تیره تر باشد مهر و محبت صاحبش بیشتر است. چشم قهوه ای ها بسیار خون سردند و هر چه را که می خواهند به راحتی تصاحب می کنند. چنین به نظر می رسد که این افراد معنای عصبانیت را نمی شناسند و از آرامشی تمام نشدنی بهره مندند.

رنگ چشم خاکستری

صاحبان چشم های خاکستری دو دسته هستند ، یا از شخصیتی آرام و با اعتماد به نفس برخوردارند و یا شخصیتی عصبی و انقلابی دارند و همیشه به دنبال آرامش می گردند ولی در مجموع انسان هایی سرسخت و سنگین دل هستند.

رنگ چشم عسلی

با وجود اینکه چشم عسلی ها انسان هایی خوش قلب هستند ولی با دیگران صریح نیستند. این افراد همیشه به دنبال دوست می گردند. چشم عسلی ها معمولا از کودکی روی پای خود بزرگ شده و دوست ندارند به دیگران تکیه کنند

امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : روانشناسي,
|+| نوشته شده توسط آرزو در يکشنبه 22 آذر 1388 و ساعت 10:54
"" ارزش دوست خوب ""

"داستانی فوق العاده زیبا و تاثیرگذار"

 

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود.
من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم.
اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'
من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم.
(مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها)
بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند.
كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر ‌روي چمنها پرت شد.
سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم.
بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم.
در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.

همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'
او به من نگاهي كرد و گفت: "هي ، متشكرم!" و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند.
از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟
معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند.
ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود.
پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم ... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد.
من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد.
دوستانم هم چنين احساسي داشتند.

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم.
به او گفتم: "پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني، ‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!" مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..

در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم.
وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم.
مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند.
مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند.
من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من مارك را ديدم ... او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند.
پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!

امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است...
بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: "هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!"

او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد(همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: "مرسي".

گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد:
"فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد.
والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش .... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد.
من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم."

من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد.
به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد.
او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا وسايل او را به خانه نياورد.

مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت."

من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد.
با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.

' دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند.'

هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد.
ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،
فردا ، رازي است ناگشوده،
اما امروز يك هديه است

 

 

 

امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : داستان كوتاه ,
|+| نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 19 آذر 1388 و ساعت 10:48
*_*

 

مغايرتهای زمان ما

 

Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر

 

we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment

مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم

 

We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness

متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر

 

We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom

بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم

 

We have multiplied our possessions, but reduced our values.. We talk too much, love too little and lie too often

چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم

 

We've learned how to make a living, but not a life; we've added years to life, not life to years

زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 

We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints

ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر

 

We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less

بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم

 

We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor

ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم

 

We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice

فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را

  

we write more, but learn less; plan more, but accomplish less

بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام  مي رسانيم

 

We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals

عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر

 

We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality

کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم

 

These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships

اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

 

More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes

فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده

 

That's why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion

بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است

 

Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs

در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد

 

Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love

زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد

 

Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival

زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است

 

Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it

از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد

 

Remove from your vocabulary phrases like "one of these days" and "someday". Let's write that letter we thought of writing "one of these days "

عباراتی مانند "يکی از اين روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم "يکی از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم

 

Let's tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life

بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد

 

Every day, every hour, and every minute is special. And you don't know if it will be your last

هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد

 

If you're too busy to take the time to send this message to someone you love, and you tell yourself you will send it "one of these days ". Just think…"One of these days ", you may not be here to send it !

اگر شما آنقدر گرفتاريد که وقت نداريد اين پيغام را برای کسانيکه دوست داريد بفرستيد، و به خودتان مي گوييد که "يکی از اين روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنيد ... "يکی از اين روزها" ممکن است شما اينجا نباشيد که آنرا بفرستيد



 

 

امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | برچسب : كليدهاي طلايي,
|+| نوشته شده توسط آرزو در شنبه 7 آذر 1388 و ساعت 22:17

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد